خرید بک لینک
از یک زمانی نفهمیدم چرا آدمها آنچه را که دارند و آنچه که دلشان میخواهد داشته باشند را نمیتوانند با هم و در کنار هم داشته باشند؟ بعد از آن دیگر هیچوقت آن چیزهایی را که دلم میخواست و نداشتم را در گوش خدا زمزمه نکردم. دلم نمیخواست متعلقات قبلیا

برچسب: نویسنده: آراد کریمیان تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:38

گاهی فقط رفتن حالم را خوب میکند. رفتن از اتاق به ایوان، رفتن از خانه تا سر کوچه، رفتن از این شهر به شهر مجاور، رفتن از خودم و دیگر بازنگشتن، وقتی گزینهی ماندن را یکی از روی میز برداشته و رفته است.


*سعدی جان

برچسب: نویسنده: آراد کریمیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:00

به گمانم هشت نُه ساله بودم. سن و سالم دقیق در خاطرم نیست و اهمیتی هم ندارد. انقدری بزرگ شده بودم که الف را از ب تشخیص میدادم و دیگر برای خواندن کتاب قصههایم به نفر دومی نیاز نداشتم. ثلث سوم بود و معدلم بیست شده بود. موقع نشان دادن کارنامهام حرف جا

برچسب: نویسنده: آراد کریمیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:00

یک جای کار لنگ میزند که اسفند با آن همه بوی خوش و باران بیهوا و آدمهای پُر تکاپویش، حالم را خوب نمیکند.

برچسب: نویسنده: آراد کریمیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:00

مردِ مو نقرهایِ سرزمینِ شعرها، بیا اینطور فکر کنیم که خدا هم دلش برای چند بیت شعر ناب عاشقانه، سخت تنگ شده بود که دلش خواست دمدمههای سال نو، درست وقتی که اسفند داشت ته میکشید، تو را به بزم شعر و غزل و بهار خودش مهمان کند و جای خالیات اینجا بدجور توی ذوق بزند.


*افشین یداللهی

برچسب: نویسنده: آراد کریمیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:00

عکسش را کنار سفره هفتسین دیدم که سرش را کج کرده بود و لبخند همیشگیاش هنوز روی لبهاش بود. یک لحظه دلم برای زنگ تلفن آن روزهایمان تنگ شد؛ دوست داشتم من اولین نفر باشم که گوشی را برمیدارم. اشتیاق شنیدن صدایش از پشت تلفن، حرفهای تمامنشدنیمان و تلف

برچسب: نویسنده: آراد کریمیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:00

از شروع تعطیلات، بعد از دوازده روز، امروز اولین روزی بود که مهمون نداشتیم و جایی هم مهمون نبودیم. ساعت رو روی هشت کوک کرده بودم که برم نون تازه بگیرم ولی وقتی زنگ زد یکی زدم تو سرش، پتو و بالشم رو محکمتر بغل کردم، قید صبحانه رو زدم و خواب شیرینِ صبح

برچسب: نویسنده: آراد کریمیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:00

نمیتونم فکر کنم یهو ابرها میرن کنار و تو از آسمون میفتی روی زمین و منجی من میشی! نمیتونم باور کنم روزای خوبی تو راهه وقتی هیچ نشونهای نمیبینم. نمیتونم باور کنم یه روز صبح بالاخره از خواب بلند میشم و میبینم جلوی روم دریاست و پشت سرم جنگل، وقتی

برچسب: نویسنده: آراد کریمیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:00

بدهکاریهایم را اینگونه با خودم صاف میکنم که صبح وقتی که خورشید هنوز برای کامل آفتابی شدن مردد است، در خنکای هوای بهار توی حیاط چند دور میزنم. نسیم میوزد توی صورتم، لای موهایم... و پشت پلکهایم را قلقلک میدهد. آبی پررنگ و بی ادعای آسمانِ دمِ صبح

برچسب: نویسنده: آراد کریمیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:00

بعد از امتحان کیفم را انداختم روی دوشم و یک دور توی حیاطش دراندردشتاش زدم. همه چیز سر جای همیشگی خودش بود. نیمکتهای سنگیِ سردِ خاکستری، کاجهای سر به آسمان کشیدهی همیشه سبز، برگهای پنج پرِ آویزان از داربستهای دالان بهشت، خانهی چوبی کلاغها روی

برچسب: نویسنده: آراد کریمیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:00

نانوایی محله زیاد دور نیست. گاهی عصر یا صبح کیسهی گلگلی پارچهایام را برمیدارم و خودم و خانواده را به نان کنجدی از تنور درآمده مهمان میکنم. کنجد را هم معمولا خودم از خانه میبرم. آقای نانوا دیگر من را خوب به خاطر سپرده است. حتی شاطری هم که نان ر

برچسب: نویسنده: آراد کریمیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:00

صفحه بندی